پنجشنبه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

چشم،چشم،دوآلو!

سرتو با اون موهاي بور بالا مي گيري و با اون دو تا آلوي سياه شفاف توي چشمام نگاه ميكني.دوتا آلوي سياه كه پر از حس هاي مختلفي از جمله خواهش و درخواست و مهرو محبت و وفاداري هستن و من دلم ميخواد هم زمان به همه ي اونا جواب بدم ولي نمي تونم به روش تو اين كارو بكنم.آخه من كه دو تا آلوي سياه نمناك ندارم! تو زبون نداري ولي حرف مي زني . خيلي بهتر از من و اطرافيان به اصطلاح آدمم!تو زور بازو نداري ولي با دستاي كوچولوت كه انگار كفشو با پنبه پر كردن و روشو پارچه كشيدن هر چيز مي خواي به دست مياري . نشستي رو به روم و آلوهاي درشت سياه نگاهم مي كنن.باهات حرف ميزنم و دردودل مي كنم و چه خوب در سكوت مطلق مي فهمي و جوابمو ميدي!در قبالش توقعي هم نداري!نهايتا دست نوازشي روي سرت يا روي دلت كه پر از موهاي نرم بوره بكشم راضي و خوشحال هستي.آخه مگه كسي ميتونه اينطور بي دريغ عشق بورزه؟؟بدون كلك، بدون تظاهر،بدون دروغ!مگه ميشه ايقدر دوست داشت و وفادار بود؟؟آخه اگه ما آدما هم يه ذره، فقط يه ذره مثل تو بوديم كه اينطور به اين دنيا كثافت زده نميشد!نيازهاي سرشار عاطفي روحم با تو خيلي بهتر ارضا ميشه تا با يه آدم.سرتو ميذاري روي سينه مو توي بغلم ميخوابي.بدن گرم و نفس داغت گرمم مي كنه.انگار بخشي از وجودمو بغل كردم.بهت غذا ميدم و با هيجان و قدرشناسي و احتياط،طوري كه دستمو گاز نگيري از دستم ميگيري.وقتي نشستم داوطلبانه مياي و كنارم دراز مي كشي و پوزه ي ملوستو ميذاري روي پام. آخ خ خ كه چه لذتي داره!مي خوام مثل تو محبت كنم ولي نميشه. بلد نيستم.من بدي دارم و تو نداري. من توقع دارم و تو نداري. من شيشه خورده دارم و تو نداري.عزيز كوچولوي من! دل و سر كوچولوت پر از يه ماده ي بلوري شفافه كه ما آدما با همه ي ادعامون از درك جنسش عاجزيم.وقتايي كه مي خوام تنهات بذارم نفست تنگ ميشه، به تلاطم ميافتي و و قلب كوچولوت شروع ميكنه به تپيدن با سرعت هر چه تمام تر.وقتي برمي گردم طوري ازم استقبال مي كني و به دست و پام ميپيچي كه خجالت مي كشم.روي دو پا بلند مي شي و دستاي كوچولوتو دور پاهام حلقه مي كني.جلوت زانو ميزنم و سرتو نوازش مي كنم.فورا مي ري سراغ توپتو مي ندازيش توي دا منم تا برات پرتش كنم و بري بياري.اگرم حوصله ي بازي نداشته باشم اينقدر غر مي زني و دستاتو روي پاهام مي كشي تا مجبور ميشم يه كم باهات بازي كنم.آخه وقتي تو اينقدر راحت خوشحال ميشي چرا خوشحالت نكنم؟؟روزي كه به حكم اجبار و در برابر تمسخر كساني كه چون دامنه ي احساساتشون اندازه ي يه قاشق چايخوريه نمي فهميدن بين من و تو چه ارتباط قلبيي برقراره با چشماي پر از اشك مجبور شدم ببرم بذارمت توي يه مغازه ي حيوون فروشي، بخشي از وجودمو سوزوندن و كندن و بردن.بدون بي هوشي.بدون بي حسي.فقط تونستم پشت كنم و هق هق كنان خودمو بندازم توي ماشين تا تو رو نبينم كه گذاشتنت توي يه قفس كثيف.تويي كه سر در گم دور خودت مي چرخيدي و گيج تر از اوني بودي كه بفهمي چي به سرت اومده.اولش حتما بي قراري كردي، سر و صدا كردي و نفست تنگ شده.شايدم انتظار كشيدي وفكر كردي اينم يه بازيه.همون شب پشيموني آتيشم زد.سبد خالي و پتو و ظرف آبتو كه ديدم ديوونه شدم.توپتو بر داشتم و بو كردم، بو كردم، بو كردم....نگاه مي كردم پشت پنجره بودي. نگاه ميكردم پوزه ي نمناكت مي خورد به پام .نگاه مي كردم زير تخت دراز كشيده بودي.آلو ها ي درشت سياه همه جا بودن.نه! نمي تونم.رشته ي وا بستگيم ضخيم تر از اوني شده كه بشه پاره ش كرد!فقط يه امشبو تحمل كن عزيز دلم.فردا برت ميگردونم خونه.ولي تو ديگه بر نگشتي.وقتي رفتم و قفس خالي رو ديدم موجي بودم كه به صخره خورده باشه.گفتن فرار كردي ،فروختنت، مهم نيست كه چي گفتن. مهم اينه كه تو ديگه نبودي و من تا آخر عمرم منتظرت خواهم بود.هيچ وقت هيچ حيوون خونگيي نگه نخواهم داشت.هيچ وقت حامي عزيز كوچولومو فراموش نخواهم كرد.هيچ وقت اون دو تا آلوي درشت سياهو از ياد نخواهم برد!

3 نظرات:

ariyantavakoli گفت...

khanom na tanha zibayi bale ziba ham minevisi.che cheshmaye girayi dari tabrik!

rainydreams55 گفت...

wow!aks namayeshi ya khodety vaghean?have yu got a bf?

alborz3 گفت...

akseto chera bardashti?hatman bfet shaki shode albate hagh midam behesh age manam gfi mesle u dashtam dust nadashtam hame bebinan taarif konan!matlab khub bud mamnun