چهارشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

آشيانه ي دستان من!

سلام.همونطور كه سادگي منو مي بخشي خامي و تازه كاري منو هم ببخش.تازه كاري نه توي نوشتن كه مدتهاست براي خودم مي نويسم بلكه توي عرضه كردن دلنوشته هام به يك دو يا ده نفر ديگه.لازمه مقدمه چيني كنم؟ فكر نميكنم.زدن حرف دل كه مقدمه چيني نميخواد!چند وقتي بود كه براي چندمين بار از اينكه هنوزم ميشه كه بين زن و مرد يه رابطه ي معقول و دلچسب به وجود بياد و اصولا زندگي خوبي داشته باشن به كلي مايوس شده بودم ولي امروز با ديدن دو نفر از دوستام به اين نتيجه رسيدم كه اين احتمال هنوزم وجود داره و اين حالمو بهتر كرد.اين دو نفر بدون اينكه هيچ چيز خارق العاده اي داشته باشن زندگي قشنگي دارن.نه اينكه منظورم اين باشه كه مدام دارن براي هم لاو ميتركونن يا هيچ مشكلي ندارن ولي به قول سهراب:آب بي فلسفه ميخورن توت بي دانش ميچينن و همين باعث ميشه هروقت ميبينمشون لذت ببرم و چه حس خوبي داره كه با ديدن خوشحالي ديگران خوشحال بشي.الان داشتم قصيده ي آبي خاكستري سياه از حميد مصدق رو ميخوندم و اين قسمتش خيلي به دلم نشست.ميتونه پايان خوبي باشه براي اين نوشته ونقطه ي روشن زندگي هاي هممون: سينه ام آيينه ايست با غباري از غم !تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار. آشيان تهي دست مرا مرغ دستان تو پر ميسازند. آه مگذار كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي بسپارد.آه مگذار كه مرغان سپيد دستت دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد!

3 نظرات:

Golnoosh N گفت...

bah bah look who's here! cool blog hon, keep writin n fillin it! :X

homan گفت...

سلام نه خب مطلبی رو نوشتی خدا کنه همه این مطلب رو بخونند تا کمی امید داشته باشن به ایندشون با اینکه هیچ امیدی من ندارم ولی خیلی از مطلب خوشم امد مخصوصاً از شعر اخری که پایین تیترت نوشته بودی از ممنون هستم

pOised گفت...

در دلم نوری نمانده تا این غبار لعنتی رو از اینه دلت پاک کنم. لبخندی نمانذه، هر آنچه هست غم و قربت و دوریست.