هر چي فكر مي كنم نمي تونم بفهمم آفرينش يه اثر هنري با تقليد و دزدي فرهنگي از يه هنرمند ديگه چه لذت و ارزشي مي تونه داشته باشه؟البته ببخشيد،اشتباه كردم،به چنين شخصي هنرمند و به چنين اثري اثر هنري گفته نمي شه!كافيه يه بنده خدايي يه غلطي بكنه و يه اثري به عنوان مثال بامداد خمارو بنويسه!ديگه خدا به داد برسه!رمان هاي ايرانيه كه يكي پس از ديگري با رحيمي كه اسمش شده مسعود و به جاي نجار قصابه و محبوبه ي اشراف زاده اي كه مال دوره ي رضا شاه نيست و ب.م.دبليو آخرين مدل سوار مي شه مثل قارچ منتشر ميشه!و تازه يه نفر به حدي جسارت مي كنه كه مياد داستان اين خانوم رو از زاويه ي ديد خودش بازنويسي مي كنه!كافيه يه هنرمندي يه تيپي به نام حميد هامون رو خلق كنه !ديگه همه فكر مي كنن هر كي خل و چل بازي دربياره و حرفاي مبهم بزنه و آشفته گيسو باشه حميد هامونه!هر كي تو ي كافه گودو با موي شونه نكرده بشينه خودشو توي دود خفه كنه و پرت و پلا بگه و قهوه ي تلخ سر بكشه روشن فكره!چي بلديم ما به غير از ماسك زدن و ژست و تقليد؟تقليد توي همه ي زمينه ها؟به خدا اگه بدونيم چقدر ژست هامون مسخره و قيافه هامون احمقانه است ماسك هامون رو برمي داريم!به خدا اگه نمي تونيم سبك خودمونو داشته باشيم ننويسيم بهتره .اگه نمي تونيم صداي خودمونو داشته باشيم نخونيم بهتره!هر صداي گرفته اي صداي سياوش قميشي و هر دادو فريادي صداي ابي نمي شه!خانم نويسنده اي به نام زويا پيرزاد از مدت ها پيش قلم و نگارش و ادبيات مخصوص به خودش رو داره.تقليد ناشيانه از گفتارو تكيه كلام ها و دستورزبان اون و اين طرز تفكر كه تازگي ها اپيدمي هم شده و اون اينه كه صرفا مبهم گويي هنري و قشنگه آثاري رو به وجود آورده كه اتفاقا خيلي هم به اصطلاح مد شدن!!همينه ديگه ،تا وقتي روشنفكر نما يي در جامعه ي ما تو ي كلاه گذاشتن و ريش فيدل كاسترويي داشتن خلاصه مي شه ،وضع ما و فرهنگ ما و آينده ي ما از اين بهتر نخواهد بود!پس دور بريزيم اين ماسك ها و ژست ها رو !به خدا خود سانسور نشده مون خيلي دوست داشتني تريم!
سهشنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۸
یکشنبه ۱۷ اوت ۲۰۰۸
حكم تعليق
يكي دو روزه كه دارم به اين قضيه فكر مي كنم كه دنياي ما مثل فضا مي مونه.هممون يه جورايي توش معلقيم.هممون يه جورايي فضانورديم و براي حاضر شدن توي عرصه ي زندگي بايد تمرينات سخت و طاقت فرسا انجام بديم.اگه وزنه اي نداشته باشيم كه يه كوچولو بهمون تعادل بده كلافه مي شيم ،عصبي مي شيم ،از حد و حدود خودمون تجاوز مي كنيم و سخت و خشن با اين و اون برخورد مي كنيم،ولي اگه وزنه اي باشه ،اگه تعلق و جاذبه اي باشه،آروم تريم ، معقول تر و منطقي تر و سنجيده تريم.اگر سابقه ي داشتن وزنه هاي پوشالي و بي وزني رو داريم كه نه تنها بهمون ثبات ندادن بلكه باعث شدن بي وزن تر و شكسته تر از پيش تو فضا رها بشيم ،فقط به اين خاطر بوده كه وزنه ي وزين تري در انتظارمون بوده كه خدا خواسته قدرشو بيشتر بدونيم، پس مبادا به چوب وزنه هاي قبلي از خودمون برونيمش كه در اين صورت با دست خودمون حكم تعليق خودمون رو صادر كرديم!
چهارشنبه ۶ اوت ۲۰۰۸
بازي نور و سايه و سكوت و دل
چرا ايقدر ساكتي؟ مگه نمي دوني سكوتتو دوست ندارم؟ مگه خبر نداري سكوتت به همم مي ريزه؟ مگه هنوز نفهميدي صدات چه اثري روي من داره؟من عاشق حرف زدن تو هستم. عاشق سليقه ي تو توي انتخاب كلمات.عاشق همه ي اون زير و بم هاي حساب شده. عاشق دو و فا و مي و سل و سي و لا كه توي صداي تو از هم تفكيكشون مي كنم. عاشق صداي نفس هاي تو كه مثل نسيم بين كلمات مي پيچه و من روي گردنم احساسشون مي كنم.
كلمات از دهن تو كه خارج ميشن رنگي هستن.بازيگوشي مي كنن و در عين حال با شخصيتن.انگار قبل از اينكه به گوش برسن حركات موزون انجام مي دن. حرف بزن برام. حرف زدن تو هم دكلمه است هم آوازه.حرف زدن تو محبوب ترين آهنگ عمرمه.مي دونم كه مي دوني خسته نميشم.تو حرف بزن و من نقاشي بكشم.تو حرف بزن و من از گل رس مجسمه درست كنم. تو حرف بزن و من برقصم. صداي تو سيال ترين آبيه كه تا حالا جاري شده. صداي تو عميق ترين نفسيه كه تو ي پاك ترين كوهپايه ها دميده شده. صداي تو گيرايي كهنه ترين شراب هايي رو داره كه سال هاست تو ي سرداب ها خاك مي خورن. من عا شق شنيدن اسمم با صداي تو هستم. منو با اسم كوچيك صدا كن.بذار معني اسممو بهتر بفهمم.بذار احساس كنم يكي از همون پرياي شعر شاملو هستم كه دردشون گرسنگي و تشنگي نبود. كه منتظر شنيدن صداي مسيحايي بودن كه زنجير از دست و پاشون باز كنه .بذار احساس كنم پرياي نازنيني هستم كه هاي هاي گريه ي من براي تو مهمه.ولي پرياي شعر تو از تو قد رشيد و اسب سفيد نقره نعل نمي خواد.پرياي شعر تو تو رو مي خواد با صداي اساطيريت.پرياي تو نفس نفس اون موسيقي آسموني رو مي خواد.صداي تو با دل من همون كاري رو ميكنه كه بازي نور و سايه با شيشه هاي رنگي.نذارشيشه ي رنگي دلم با سنگ سكوتت بشكنه.
كلمات از دهن تو كه خارج ميشن رنگي هستن.بازيگوشي مي كنن و در عين حال با شخصيتن.انگار قبل از اينكه به گوش برسن حركات موزون انجام مي دن. حرف بزن برام. حرف زدن تو هم دكلمه است هم آوازه.حرف زدن تو محبوب ترين آهنگ عمرمه.مي دونم كه مي دوني خسته نميشم.تو حرف بزن و من نقاشي بكشم.تو حرف بزن و من از گل رس مجسمه درست كنم. تو حرف بزن و من برقصم. صداي تو سيال ترين آبيه كه تا حالا جاري شده. صداي تو عميق ترين نفسيه كه تو ي پاك ترين كوهپايه ها دميده شده. صداي تو گيرايي كهنه ترين شراب هايي رو داره كه سال هاست تو ي سرداب ها خاك مي خورن. من عا شق شنيدن اسمم با صداي تو هستم. منو با اسم كوچيك صدا كن.بذار معني اسممو بهتر بفهمم.بذار احساس كنم يكي از همون پرياي شعر شاملو هستم كه دردشون گرسنگي و تشنگي نبود. كه منتظر شنيدن صداي مسيحايي بودن كه زنجير از دست و پاشون باز كنه .بذار احساس كنم پرياي نازنيني هستم كه هاي هاي گريه ي من براي تو مهمه.ولي پرياي شعر تو از تو قد رشيد و اسب سفيد نقره نعل نمي خواد.پرياي شعر تو تو رو مي خواد با صداي اساطيريت.پرياي تو نفس نفس اون موسيقي آسموني رو مي خواد.صداي تو با دل من همون كاري رو ميكنه كه بازي نور و سايه با شيشه هاي رنگي.نذارشيشه ي رنگي دلم با سنگ سكوتت بشكنه.
یکشنبه ۳ اوت ۲۰۰۸
نيمه ي گم شده
يه تيكه گل برمي دارم و باهاش يه قايق درست مي كنم.يه لگن پلاستيكي قرمز برمي دارم و قايقمو ميندازم توش.انگشت سبابمو مي كنم پارو كه قايقو باهاش هدايت كنم.هر چند چندان احتياجي هم به هدايت نيست.قايق يه راست ميره پيش نيمه ي گم شده ام كه مبادا رفيق نيمه راه بشم .نيمه ي گم شده مو كه روي يه برگ نيلوفر آبي نشسته برميدارم و كامل مي شم .توي قايق گليمون بوي خاك بارون خورده مياد.من افق نارنجي رو نگاه مي كنم كه بوي غم ميده.مي خوام برم .مي خوام برم جايي كه غم نباشه، ترس نباشه، نگاه هاي هرزه نباشه، دروغ نباشه، تظاهر نباشه .مي خوام برم سرمو بذارم روي زانوي خدا يه نفس راحت بكشم.نيمه پيدا شده ام از ناراحتيم بغض ميكنه .سرمو ميذارم رو ي زانوش و به روش ميخندم .ميگم كه خوبم و يه نفس راحت ميكشم .به روم مي خنده و دست مي كنه توي موهام .ميگه لاي موهات يه ستاره ي دريايي گير كرده .اصلا نمي ترسم .دستمونمو ميذاريم توي دست هم و ستاره ي دريايي رو مي سپاريم به آب خاكستري كه حالا آبي شده .زلال شده مثل احساس من به نيمه ي پيدا شده م .افق كبود بوي آرامش ميده .براي نيمه ي پيدا شده م زمزمه مي كنم و آهسته با نوك انگشتام رو ي شونه ها و كتفش دست ميكشم :آبي آبي آرامش، آبي آبي آرامش ،آبي آبي آرامش......صداي سكوتو كه با صداي آرامش تركيب شده مي شنوم...روي سينه ي نيمه ي پيدا شده م يه ستاره ي دريايي نشسته.سرمو به عقب مي ندازم و از ته دل قهقهه مي زنم.بهش ميگم شبيه كلانترا شدي!بعدشم الكي بغض مي كنم و با لوندي مي گم :ستاره ي دريا يي جاي من نشسته !قهقهه مي زنه و منو ميكشه سمت خودش ...ستاره ي دريايي قهقهه زنان مي افته توي آب و چرخ زنان دور ميشه ...حالا من سر جاي خودمم.از چشماي من و نيمه ي پيدا شده م ستاره ها ي آسموني ميباره .مخمل آسمون سرمه اي اومده كف قايق گلي.مخمل آسمون سرمه اي بوي نيمه پيدا شده مو ميده .
جمعه ۱ اوت ۲۰۰۸
دندون و دلشوره
چند روز پيش بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه اگه نميخوام دندونمو براي هميشه از دست بدم بهتره هرچه زودتر برم پيش دندون پزشك تا فكري به حالش بكنه يا به قول شهر قصه ازش دسته چپق درست كنه!!نمي دونم اين صندلي لعنتي دندون پزشكي چه خاصيتي داره كه تا روش ميشيني و خصوصا وقتي دكتر تا حد امكان صندلي رو مي خوابونه قلبت مي خواد از حلقت بزنه بيرون!دكتر دندونو ديد و صداي آه و اوه و اعتراضش بيشتر دل منو خالي كرد.اين وسط دلش نيومد كه يه شيطوني هم نكنه و نگه:خانم شما كه لب و دهن به اين قشنگي داري حيف نيست به دندونات رسيدگي نكني؟؟ولي خانم اينقدر از بلايي كه قرار بود به سرش بياد وحشت زده بود كه اصلا از اين حرف خوش به حالش نشد و قند توي دلش آب نكردن!دكتر كه مي خواست دندونمو بي حس كنه سؤال كرد كه آيا تپش قلب دارم يا نه و من كه گاهي وقتا به شدت قلبم تپش پيدا مي كنه از ترس اينكه مبادا دندونمو بدون بي حسي پر كنه به دروغ گفتم نه!و بعد از اينكه دكتر آمپول بي حسي رو به دندونم زد حالم به شدت بد شدو قلبم شروع كرد به زدن ولي به تنها چيزي كه در اون لحظه فكر ميكردم اين بود كه چفدر از اين كه الان جلوي دكتر بميرم يا حالم به هم بخوره خجالت ميكشم!!وقتي دكتر شروع به كار كرد دهنمو تا اونجايي كه امكان داشت باز كردم تا دكتر فضاي كافي براي كار داشته باشه ولي با اين حال مدام به فكم فشار مياورد طوري كه احساس مي كردم الانه كه آرواره هام از هم جدا بشن!اون ساكشن لعنتي هم كه بالاخره نفهميدم براي چي توي دهن آدم ميذارن باعث ميشد آب دهنم بيش از حد ترشح بشه به طوري كه ندونم باهاش چي كار كنم.هر از گاهي هدايتش ميكردم به طرف امن تر دهنم چون ميترسيدم به خاطر اينكه لب و دهنم بي حس بود از سمت ديگه ي دهنم سرازير بشه و آبروم پيش دكتر بره!البته دكتر هر از گاهي تعارف ميزد كه تف كن ولي من روم نمي شد جلوي چشماي دكتر تف كنم و به هر ترتيبي بود با بدبختي آب دهنمو قورت مي دادم و مي شه گفت مدام در حال قورت دادن بودم!و اون چرخ نفرين شده ي تهوع آور...!واي كه وقتي به دندونت مي خوره همچين لجت از دست دكتر در مياد كه دلت مي خواد گلوشو فشار بدي!ياد وقتايي افتادم كه توي دانشگاه وقت نهار كه ميشد بچه ها پيشنهاد مي دادن:بريم دندون غذا بخوريم؟؟(منظورشون بوفه ي دانشكده ي دندان پزشكي بود!!) ولي من هيچ وقت نمي تو نم توي دندون چيزي بخورم،احساس مي كنم همه چيز مزه ي مواد دندون پزشكي و دندون و پانسمان ميده!خلاصه به هر ترتيبي بود اون روز دندونم پر شد و من كه تازه بعد از اينكه كار دكتر تموم شده بود لب و دهنم بي حس شده بود با حال خراب برگشتم خونه و قول پوچي به خودم دادم كه ديگه از اين به بعد زودتر به دندون پزشكي سر بزنم ولي به قول روزولت:پيمان ها براي گسسته شدن بسته ميشوند،به خصوص پيمان هايي از قبيل زود به زود به دندون پزشكي رفتن و درس خوندن از اول ترم و رژيم گرفتن و ...!مگه نه!؟؟
پنجشنبه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
چشم،چشم،دوآلو!
سرتو با اون موهاي بور بالا مي گيري و با اون دو تا آلوي سياه شفاف توي چشمام نگاه ميكني.دوتا آلوي سياه كه پر از حس هاي مختلفي از جمله خواهش و درخواست و مهرو محبت و وفاداري هستن و من دلم ميخواد هم زمان به همه ي اونا جواب بدم ولي نمي تونم به روش تو اين كارو بكنم.آخه من كه دو تا آلوي سياه نمناك ندارم! تو زبون نداري ولي حرف مي زني . خيلي بهتر از من و اطرافيان به اصطلاح آدمم!تو زور بازو نداري ولي با دستاي كوچولوت كه انگار كفشو با پنبه پر كردن و روشو پارچه كشيدن هر چيز مي خواي به دست مياري . نشستي رو به روم و آلوهاي درشت سياه نگاهم مي كنن.باهات حرف ميزنم و دردودل مي كنم و چه خوب در سكوت مطلق مي فهمي و جوابمو ميدي!در قبالش توقعي هم نداري!نهايتا دست نوازشي روي سرت يا روي دلت كه پر از موهاي نرم بوره بكشم راضي و خوشحال هستي.آخه مگه كسي ميتونه اينطور بي دريغ عشق بورزه؟؟بدون كلك، بدون تظاهر،بدون دروغ!مگه ميشه ايقدر دوست داشت و وفادار بود؟؟آخه اگه ما آدما هم يه ذره، فقط يه ذره مثل تو بوديم كه اينطور به اين دنيا كثافت زده نميشد!نيازهاي سرشار عاطفي روحم با تو خيلي بهتر ارضا ميشه تا با يه آدم.سرتو ميذاري روي سينه مو توي بغلم ميخوابي.بدن گرم و نفس داغت گرمم مي كنه.انگار بخشي از وجودمو بغل كردم.بهت غذا ميدم و با هيجان و قدرشناسي و احتياط،طوري كه دستمو گاز نگيري از دستم ميگيري.وقتي نشستم داوطلبانه مياي و كنارم دراز مي كشي و پوزه ي ملوستو ميذاري روي پام. آخ خ خ كه چه لذتي داره!مي خوام مثل تو محبت كنم ولي نميشه. بلد نيستم.من بدي دارم و تو نداري. من توقع دارم و تو نداري. من شيشه خورده دارم و تو نداري.عزيز كوچولوي من! دل و سر كوچولوت پر از يه ماده ي بلوري شفافه كه ما آدما با همه ي ادعامون از درك جنسش عاجزيم.وقتايي كه مي خوام تنهات بذارم نفست تنگ ميشه، به تلاطم ميافتي و و قلب كوچولوت شروع ميكنه به تپيدن با سرعت هر چه تمام تر.وقتي برمي گردم طوري ازم استقبال مي كني و به دست و پام ميپيچي كه خجالت مي كشم.روي دو پا بلند مي شي و دستاي كوچولوتو دور پاهام حلقه مي كني.جلوت زانو ميزنم و سرتو نوازش مي كنم.فورا مي ري سراغ توپتو مي ندازيش توي دا منم تا برات پرتش كنم و بري بياري.اگرم حوصله ي بازي نداشته باشم اينقدر غر مي زني و دستاتو روي پاهام مي كشي تا مجبور ميشم يه كم باهات بازي كنم.آخه وقتي تو اينقدر راحت خوشحال ميشي چرا خوشحالت نكنم؟؟روزي كه به حكم اجبار و در برابر تمسخر كساني كه چون دامنه ي احساساتشون اندازه ي يه قاشق چايخوريه نمي فهميدن بين من و تو چه ارتباط قلبيي برقراره با چشماي پر از اشك مجبور شدم ببرم بذارمت توي يه مغازه ي حيوون فروشي، بخشي از وجودمو سوزوندن و كندن و بردن.بدون بي هوشي.بدون بي حسي.فقط تونستم پشت كنم و هق هق كنان خودمو بندازم توي ماشين تا تو رو نبينم كه گذاشتنت توي يه قفس كثيف.تويي كه سر در گم دور خودت مي چرخيدي و گيج تر از اوني بودي كه بفهمي چي به سرت اومده.اولش حتما بي قراري كردي، سر و صدا كردي و نفست تنگ شده.شايدم انتظار كشيدي وفكر كردي اينم يه بازيه.همون شب پشيموني آتيشم زد.سبد خالي و پتو و ظرف آبتو كه ديدم ديوونه شدم.توپتو بر داشتم و بو كردم، بو كردم، بو كردم....نگاه مي كردم پشت پنجره بودي. نگاه ميكردم پوزه ي نمناكت مي خورد به پام .نگاه مي كردم زير تخت دراز كشيده بودي.آلو ها ي درشت سياه همه جا بودن.نه! نمي تونم.رشته ي وا بستگيم ضخيم تر از اوني شده كه بشه پاره ش كرد!فقط يه امشبو تحمل كن عزيز دلم.فردا برت ميگردونم خونه.ولي تو ديگه بر نگشتي.وقتي رفتم و قفس خالي رو ديدم موجي بودم كه به صخره خورده باشه.گفتن فرار كردي ،فروختنت، مهم نيست كه چي گفتن. مهم اينه كه تو ديگه نبودي و من تا آخر عمرم منتظرت خواهم بود.هيچ وقت هيچ حيوون خونگيي نگه نخواهم داشت.هيچ وقت حامي عزيز كوچولومو فراموش نخواهم كرد.هيچ وقت اون دو تا آلوي درشت سياهو از ياد نخواهم برد!
چهارشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
آشيانه ي دستان من!
سلام.همونطور كه سادگي منو مي بخشي خامي و تازه كاري منو هم ببخش.تازه كاري نه توي نوشتن كه مدتهاست براي خودم مي نويسم بلكه توي عرضه كردن دلنوشته هام به يك دو يا ده نفر ديگه.لازمه مقدمه چيني كنم؟ فكر نميكنم.زدن حرف دل كه مقدمه چيني نميخواد!چند وقتي بود كه براي چندمين بار از اينكه هنوزم ميشه كه بين زن و مرد يه رابطه ي معقول و دلچسب به وجود بياد و اصولا زندگي خوبي داشته باشن به كلي مايوس شده بودم ولي امروز با ديدن دو نفر از دوستام به اين نتيجه رسيدم كه اين احتمال هنوزم وجود داره و اين حالمو بهتر كرد.اين دو نفر بدون اينكه هيچ چيز خارق العاده اي داشته باشن زندگي قشنگي دارن.نه اينكه منظورم اين باشه كه مدام دارن براي هم لاو ميتركونن يا هيچ مشكلي ندارن ولي به قول سهراب:آب بي فلسفه ميخورن توت بي دانش ميچينن و همين باعث ميشه هروقت ميبينمشون لذت ببرم و چه حس خوبي داره كه با ديدن خوشحالي ديگران خوشحال بشي.الان داشتم قصيده ي آبي خاكستري سياه از حميد مصدق رو ميخوندم و اين قسمتش خيلي به دلم نشست.ميتونه پايان خوبي باشه براي اين نوشته ونقطه ي روشن زندگي هاي هممون: سينه ام آيينه ايست با غباري از غم !تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار. آشيان تهي دست مرا مرغ دستان تو پر ميسازند. آه مگذار كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي بسپارد.آه مگذار كه مرغان سپيد دستت دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد!
اشتراک در:
پیامها (Atom)